‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

نیامدی

۱۳۸۹/۰۱/۱۴
تمام روزها و سال‌ها تمام شد نیامدی
تمام آخرین امید‌ها بر آب شد نیامدی
تمام آب‌ها برای من سراب شد نیامدی
تمام سینه‌های منتظر کباب شد نیامدی
تمام شصت و هشت‌ها تمام هشت و هشت‌ها تمام شد نیامدی
بهار شد نیامدی
دروغ سیزده "تو" شد نیامدی
شمار سال‌های رفته با هزارها فراز شد نیامدی
غروب جمعه شد، تو باز هم نیامدی
هنوز منتظر! کتاب شد نیامدی
ولایت فقیه و کشتن و شکنجه هم نماز شد نیامدی
تمام مملکت خراب شد نیامدی
تمام هرچه که ددان به دست خون‌چکانشان ز خُرد تا کلانشان برای حفظ دینشان!! به گفته‌ی امامشان، ولی‌شان برایشان حلال شد، به نامتان تمام شد، نیامدی!
تمام شد!
تمام هرچه بود هم تمام شد نیامدی

مرگ تدریجی به ما افتاده است...

۱۳۸۸/۰۵/۰۱

اول یک ام پی تری اینو می‌خوند:

در خزان زندگی مقدم سبز بهاران تو را لاله افشان، نقل پاشان کرده ایم. ای مسافر، ای غریب، ای آفتاب، کوچه های شام غیبت، غارهای فصل حیرت گشته‌اند، جان خفته در ورای پرده‌ها بی‌خبر صد مُهر غفلت خورده است، دست های خالی نسل فراق، پشت درها همچنان وامانده است. دستبند بندگی بر دست هاست، مرگ تدریجی به ما افتاده است. آنک ای آموزگار صبر و عشق، در پگاه روزی از این روزها، پرده را یک سو بزن، روح ها افسرده است، آرمان ها مرده است!

تک سوار دشت بیداری بیا!

آفتاب صبح پیروزی بیا!

شبان شب‌زده

۱۳۸۶/۱۰/۱۳
شايد شبان شب‌زده‌ي شام انتظار
شعر مرا كه گفتمت: "اي شاه شهسوار

از پرده چهره بركَن و رويت به ما نما"
جايي شنيده باشد و گويد به هر سوار

آيا نديده‌اي تو شهِ شهسوار ما؟
يا بوي موي او نشنفتي در آن ديار

گويد به او كه چون تو بديدي نگار ما
از او خبر براي دلِ منتظِر بيار

يا لااقل به او برسان اين پيام ما
كي منتظَر به مزرع خشكي شبان خوار

هر روز را به شب و شبش را به روز كرد
شايد فرا رسد سحرِ انقلاب يار

تو را به صنعتِ ادب

۱۳۸۶/۰۹/۰۹
تو را كاش مي‌شد صدا زد به آوازِ تشبيه
همان گونه كه مردمان را به مَه يا به خورشيد

و يا اين كه هم دسته دانست با تو كسي را
مثالِ گل و بوته با باغ و گلشن

تو را كاش مي‌شد به آميزشِ چند حس
صدا زد و گفتت: تو اي روي ماهت چو انفاس نرگس

تو را كاش مي‌شد به تلميح
چو آيات قرآن سرودن

تو را كاش مي‌شد چو تضمين
تمام و كمال اندرون يكي شعر گنجاند

فقط همين

تضمينِ شعرِ من، تويي اي ضامنِ زمين
زيرا كه زيرِ هر لغتش ظاهري، و اين
تنها اميد شاعريم بوده با يقين
پس هان، برون شو از پسِ غيبت و اين ببين
اين را كه مي‌سرايمش امشب براي اين
از بهر اين كه ايي و مُهرش كني، همين!

طلوع مي‌كند آن آفتاب پنهاني

طلوع مي‌كند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني

دباره پلك دلم مي‌پرد نشانه‌ي چيست
شنيده‌ام كه ميايد كسي به مهماني

تو اي خلاصه‌ي غم‌هاي مانده در دل من
بيا كه وا رهم اين بغض‌هاي زنداني

تو اي تمام رايحه‌ي نرگسان روي زمين
بيا كه اين غم هجرت غميست طولاني

نديده چشم ترم روي چون‌مهت محبوب
بيا كه آب دو چشمم يميست طوفاني

شكوه نام تو جان مايه‌ي سخن‌هايم
بيا كه لال شوم زان جمال نوراني

سپيده مي‌زند از مشرق زمين هر روز
نفس شماره زند پس چرا نمي‌آيي؟
ترجمه شده برای بلاگر فارسی و توسط مجتبی ستوده | این وبلاگ برای تمامی مرورگرهای موجود بهینه سازی شده است
ایجاد شده با قدرت بلاگر | خوراک مطالب | خوراک نظرات | طراحی شده توسط MB Web Design