‏نمایش پست‌ها با برچسب مُتنون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مُتنون. نمایش همه پست‌ها

براي ما نيا

۱۳۸۸/۱۰/۱۱
امام زمانشان را عوض كرده‌اند
گويا زمان شما گذشته است...
انگار آنقدر نيامديد كه زمانتان تمام شد
مولايشان را ديگري مي‌خوانند...
منجيشان را پيدا كرده‌اند لابد
و نيازي به تو نيستشان انگار.
آقاي من، آقاي من كه از همان اولش آقا بودي براي من و آقا نشدي ناگهان...
براي آن‌ها و ما اگر مي‌خواهي بيايي، اصلا نيا!
آن‌ها كه آقا و منجي و مولايشان را پيدا كرده‌اند و
ما...
ما هم هيچ... به كثافت عادت كرده‌ايم.
خواستي بيايي...!
براي حرمت شكسته‌ي مادرت در كوچه‌هاي مدينه بيا...
براي انتقام بنفش صورت مادرت به سيلي بيا...

مرگ تدریجی به ما افتاده است...

۱۳۸۸/۰۵/۰۱

اول یک ام پی تری اینو می‌خوند:

در خزان زندگی مقدم سبز بهاران تو را لاله افشان، نقل پاشان کرده ایم. ای مسافر، ای غریب، ای آفتاب، کوچه های شام غیبت، غارهای فصل حیرت گشته‌اند، جان خفته در ورای پرده‌ها بی‌خبر صد مُهر غفلت خورده است، دست های خالی نسل فراق، پشت درها همچنان وامانده است. دستبند بندگی بر دست هاست، مرگ تدریجی به ما افتاده است. آنک ای آموزگار صبر و عشق، در پگاه روزی از این روزها، پرده را یک سو بزن، روح ها افسرده است، آرمان ها مرده است!

تک سوار دشت بیداری بیا!

آفتاب صبح پیروزی بیا!

نظريه كره‌هاي سخت

۱۳۸۷/۰۱/۱۵
بنا به نظريه‌ي كرات سخت، اگر فاصله‌ي دو كره‌ي سخت آن‌قدر كم شود كه به صفر برسد، وقت آن رسيده كه دو كره از هم به شدت دور شوند.
اگر فاصله با هم كم‌تر شود و به مقدار منفي برسد، دو كره با نيرويي برابر بينهايت از هم دور مي‌شوند.
بنا بر اين مدل براي ايجاد پيوند مناسب بين دو كره نياز است برخوردي صورت گيرد كه داراي انرژي كافي باشد.
حالا اين چه ربطي به چي داشت، نكته‌دانان دانند!

طولاني‌ترين داستان تاريخ

۱۳۸۷/۰۱/۰۹
هوا تاريك مي‌شود، شب مي‌شود، و اشك، اين خيس‌ترين كلام عاشقانه، بي صدا وارد مي‌شود.
چشم‌هاي خيس بسته مي‌شوند، صبح مي‌شود.
چشم‌هاي سرخ بيرون را مي‌نگرد.
امروز هم هيچ...
و باز شب مي‌شود.
و طولاني‌ترين داستان تاريخ به قلم چشم نوشته مي‌شود.

من چيزي براي پنهان كردن ندارم!

۱۳۸۶/۱۰/۱۴
من چيزي براي پنهان كردن ندارم!
در واقع من چيزي ندارم كه بخواهم پنهانش كنم؛
جز تو!
و تو چنان آشكاري كه نمي‌توانم پنهانت كنم...

اين‌جا، غدير

۱۳۸۶/۰۹/۲۰
صحرا آنقدر گرم بود كه گويي آتش از آسمان مي‌بارد. تا چشم كار مي‌كرد آدم بود و آدم! بين اين آدم‌ها تلّي درست كرده بودند از جهاز شتران، بر آن دو نفر ايستاده بودند، دو نور مطلق؛ با خورشيد اشتباه مي‌گرفتيشان!
اين‌جا، غدير
كمي بعد همه آمدند، يك عالمه آدم آمدند و پيمان بستند به دست و آب، كه يا علي! ما با توييم.
آن‌جا عده‌اي هم بودند كه اصرار داشتند قبل از همه دست بدهند، پس تبريك گويان آمدند و با علي -عليه السلام- پيمان دوستي و ياري بستند.
چند روز بعد!
دستِ بانو و دَر و دست رَد...، آخر مگر شما نبوديد كه پيمان بستيد و گفتيد كه، يا علي، ما باتوييم؟ نكند غدير را فراموش كرده‌ايد!
همان روز‌ها!
دست‌هايي كه فشرده شده بود به اسم دوستي، بسته مي‌شد به دشمني! اين روز‌ها انگار آنها‌يي كه اول دست داده بودند، آتششان داغ‌تر بود!
***
سال‌ها بعد، كوفه!
يك عالمه آدم امضا مي‌كنند نامه‌اي را به اسم دوستي، كه حسين، اي پسر علي، بيا، ما با تو هستيم....
چند روز بعد، حق عهه شكني را تمام و كمال ادا مي‌كنند و حجت خدا را، فرزند علي را، مهمان خود را، شرحه شرحه مي‌كنند به دشمني!
به چه فكر مي‌كني؟ به اين كه چه نامردماني بودند؟ به اين كه چقدر عهد‌ها سست و شكننده اند؟ به اين كه اگر تو بودي «هَل مِن ناصِر» را جواب مي‌گفتي؟
راست مي‌گويي؟ اين گوي و اين ميدان؛ اين دست و اين پيمان!
ميگويي كدام دست؟ نمي‌بيني دست حجت خدا را كه از عرش به سوي تو دراز شده است؟ نمي‌شنوي «هَل مِن ناصِر» را؟
***
امروز... اينجا؛ غدير!
مي‌گوييم، بيا مهدي، بيا اي پسرِ علي، ما با توييم؛ و دقيقه‌اي بعد و شايد در همان حال عهد مي‌شكنيم به گناه!
راست نمي‌گويم؟ پس بيا ثابت كنيم! دست‌هايمان را به دستِ حجت خدا بدهيم، با امير زمان، با موساي دوران، با عيساي عصر، با مهدي، باقي مانده‌ي پيامبران و امامان در اين دوران،پيمان دوستي ببنديم؛ و اين‌بار راست بگوييم!

غديرِ جاري

غدير؛ يك بركه، بركه اي كه بر خلاف همه‌ي بركه هاي دنيا جاري بود، بركه اي كه از همان اول خلقت جاري گشت، همان بركه‌اي كه هنوز هم جاري است، بركه اي كه پاك است و پاك مي‌كند هر‌كه خود را در مسير آن قرار دهد.
غدير از روز ازل در زندگي مردمان جريان داشته، جرياني ازلي؛ جوششي از دل پيامبران الهي -عليهم السلام- و البته ابدي؛ تا كنار حوض كوثر، يعني از بطن پيام‌آوران مهر و عطوفت تا ظهور يگانه منجي عدالت و انسانيت.
در طول كل اين سال‌ها هركه مي‌خواست پاك شود، زندگيش را پاك كند، به سعادت رسد و تغيير كند، خود را در اين بركه شست و پاك گشت.
و امروز بركه‌ي جاريِ پاكِ دوران ما مهدي -عليه السلام- است. هركس پاكي مي‌خواهد، سعادت را مي‌خواهد، زندگيِ انساني را مي‌خواهد، بيايد، بيايد و خود را در غديرِ جاريِ امروز پاك كند. خود را پاك كند، مثل باران، و ببارد، ببارد و جاري شود و به غدير بريزد، خود را به گمشده‌ي درونش برساند، به گمشده‌اي كه هر روز در درون خود صداي جاري بودنش را مي‌شنود.
و اين بركه هميشه جاري مي‌ماند تا هركه صداي جريانش را مي‌شنود خود را در آن پاك كند.

تاريخ غدير

امروز هجدهم ذيحجّه است. حدود بيست و سه سال از اولين روز اسلام مي‌گذرد، ماه ذيحجّه است و موسم حج، امسال رسول خدا -صلي الله و عليه وآله- تمام احكام حج را به مردم آموختند، شايد بعداً ديگر فرصتي براي اين كار وجود نداشته باشد!
تقريبا در ميان راهِ برگشت هستيم در منطقه‌اي به نام جحفه. چند دقيقه پيش سواري از پشت سر به ما رسيد و گفت برگرديد، رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- همه‌ي حجّاج را فرا خوانده‌اند، و مي‌خواهند مطلب مهمي را براي همه بيان فرمايند. ما هم اطاعت امر رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- كرديم و داريم برمي‌گرديم، آن جلو تر انگار خيلي شلوغ است، همه كنار بركه‌ي خُم جمع شده‌اند، همه دارند باهم حرف مي‌زنند، هيچ كس نمي‌داند جريان چيست، چه اتفاقي افتاده كه رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- در اين روز گرم بهاري اين همه آدم خسته از سفر را در اين بيابان جمع كرده اند.
يكي مي‌گويد: اين كار از محمد -صلي الله و عليه و آله- بعيد است، حتما اتفاق مهمي افتاده كه او چنين كاري كرده است.
بعضي مي‌گويند: حتما آيه‌اي نازل شده.
سخنراني شروع شده، رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- جمله‌ها را يكي يكي مي‌فرمايند و عده‌اي هم آن‌ها را دو باره با صداي بلند براي پشت سري‌ها باز مي‌گويند.
اگر از من بپرسي مي‌گويم حرف‌ها بوي وصيت مي‌دهد.
آه! ناگهان چه غمي بر دلم نشست؛ پس اسلام چه مي‌شود، مگر مي‌شود پيامبر نباشد و اسلام زنده بماند؟! پيامبر هميشه مي‌فرمودند بعد از من پيامبري نيست؛ آنقدر به محمد -صلي الله و عليه و آله- عادت كرده ايم كه تا به حال به اين فكر نكرده بوديم.
صداي پيامبر -صلي الله و عليه و آله- را مي‌شنوم كه مي‌فرمايند: هر كس من سرور و مولاي او هستم، اين علي مولا و سرور اوست.
انگار اين جواب من بود! همين انتظار را هم داشتم، مگر مي‌شود پيامبر مهربان ما، امت را بي صاحب رها كند! خيلي خوب فهميدم كه بعد از پيامبر علي -عليه السلام- جانشين است، همه اين را خوب فهميدند.

ترجمه شده برای بلاگر فارسی و توسط مجتبی ستوده | این وبلاگ برای تمامی مرورگرهای موجود بهینه سازی شده است
ایجاد شده با قدرت بلاگر | خوراک مطالب | خوراک نظرات | طراحی شده توسط MB Web Design