‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانك. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانك. نمایش همه پست‌ها

طولاني‌ترين داستان تاريخ

۱۳۸۷/۰۱/۰۹
هوا تاريك مي‌شود، شب مي‌شود، و اشك، اين خيس‌ترين كلام عاشقانه، بي صدا وارد مي‌شود.
چشم‌هاي خيس بسته مي‌شوند، صبح مي‌شود.
چشم‌هاي سرخ بيرون را مي‌نگرد.
امروز هم هيچ...
و باز شب مي‌شود.
و طولاني‌ترين داستان تاريخ به قلم چشم نوشته مي‌شود.

تاريخ غدير

۱۳۸۶/۰۹/۲۰
امروز هجدهم ذيحجّه است. حدود بيست و سه سال از اولين روز اسلام مي‌گذرد، ماه ذيحجّه است و موسم حج، امسال رسول خدا -صلي الله و عليه وآله- تمام احكام حج را به مردم آموختند، شايد بعداً ديگر فرصتي براي اين كار وجود نداشته باشد!
تقريبا در ميان راهِ برگشت هستيم در منطقه‌اي به نام جحفه. چند دقيقه پيش سواري از پشت سر به ما رسيد و گفت برگرديد، رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- همه‌ي حجّاج را فرا خوانده‌اند، و مي‌خواهند مطلب مهمي را براي همه بيان فرمايند. ما هم اطاعت امر رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- كرديم و داريم برمي‌گرديم، آن جلو تر انگار خيلي شلوغ است، همه كنار بركه‌ي خُم جمع شده‌اند، همه دارند باهم حرف مي‌زنند، هيچ كس نمي‌داند جريان چيست، چه اتفاقي افتاده كه رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- در اين روز گرم بهاري اين همه آدم خسته از سفر را در اين بيابان جمع كرده اند.
يكي مي‌گويد: اين كار از محمد -صلي الله و عليه و آله- بعيد است، حتما اتفاق مهمي افتاده كه او چنين كاري كرده است.
بعضي مي‌گويند: حتما آيه‌اي نازل شده.
سخنراني شروع شده، رسول خدا -صلي الله و عليه و آله- جمله‌ها را يكي يكي مي‌فرمايند و عده‌اي هم آن‌ها را دو باره با صداي بلند براي پشت سري‌ها باز مي‌گويند.
اگر از من بپرسي مي‌گويم حرف‌ها بوي وصيت مي‌دهد.
آه! ناگهان چه غمي بر دلم نشست؛ پس اسلام چه مي‌شود، مگر مي‌شود پيامبر نباشد و اسلام زنده بماند؟! پيامبر هميشه مي‌فرمودند بعد از من پيامبري نيست؛ آنقدر به محمد -صلي الله و عليه و آله- عادت كرده ايم كه تا به حال به اين فكر نكرده بوديم.
صداي پيامبر -صلي الله و عليه و آله- را مي‌شنوم كه مي‌فرمايند: هر كس من سرور و مولاي او هستم، اين علي مولا و سرور اوست.
انگار اين جواب من بود! همين انتظار را هم داشتم، مگر مي‌شود پيامبر مهربان ما، امت را بي صاحب رها كند! خيلي خوب فهميدم كه بعد از پيامبر علي -عليه السلام- جانشين است، همه اين را خوب فهميدند.

ماهي كوچولو و شكست نور

از وقتي كه آمده‌ام دانشگاه احساس مي‌كنم قلبم جور ديگري در سينه‌ام مي‌تپد و كمي هم بزرگ‌تر به نظر مي‌رسد، احساس مي‌كنم قبلاً حبابي دور قلبم را گرفته بود و شكست نور، همان پديده‌اي كه رنگين كمان را بوجود مي‌آورد و ماهي قرمزِ كوچكِ حوض را از دست گربه‌ي مكار نجات مي‌دهد، باعث مي‌شد كه قلبم كوچك‌تر به نظر برسد، شايد وجود اين حباب به خاطر آن بود كه دستِ ذهنِ كثيف من به ماهيِ كوچكِ حوضِ سينه‌ام نرسد.

حالا نمي‌دانم، يا ذهنم ديگر آن‌قدر‌ها كثيف نيست كه احتياجي به آن حباب باشد، و يا آن‌كه ذهنم آن‌قدر مكار شده است، كه مي‌داند چون حبابي و جود دارد و شكست نوري، براي اين كه ماهي قرمز حوض سينه را در چنگ بگيرد، بايد دستش را كمي آن وَر تر بيندازد، نه آن‌جايي كه فكر مي‌كند ماهي آن‌جاست.

اين طوري همه‌ي كساني كه از بيرون نگاه مي‌كنند هم فكر مي‌كنند كه قصد گربه‌ي ما چيزي جز ماهي كوچولوست و فقط ماهي كه از داخل حباب دارد صحنه را مي‌بيند مي‌فهمد جريان چيست، ولي هرچه فرياد مي‌زند، همه مي‌گويند: "بابا جو گير نشو [جو گير نشو در اين‌جا يعني امُّل بازي در نيار!] گربه دارد دستش را آن ور تر در آب فرو مي‌كند، با تو كه كاري ندارد."

شايد اين اثر دانشگاه باشد كه گربه‌هاي درون سَرها را با هوش مي‌كند، تا ماهي‌ها گرفتار شوند، حباب‌ها بتركند و قلب‌ها بزرگ‌تر به نظر برسند. شايد دانشگاه همان جايي است كه نبايد اين سخن گربه را باور كرد كه مي‌گويد: "نه، اين از اون‌ها نيست كه!"

قصد گربه ماهي گيري است، حتي اگر به نظر برسد فقط مي‌خواهد دستي به آب بزند!

آن ورِ چيز‌ها

روزي بود، روزگاري بود، يك استاد ادبيات فارسي بود كه گفت: "هر كسي يك داستان تخيلي بنويسه، ورداره بياره، تا ميتونه تا چهار نمره بگيره".

همان موقع بود كه آن دانشجو‌هايي كه آرزوي شاگرد اوّل شدن را در سر مي‌پروراندند، مثل گرگ‌هاي گرسنه به اين چهار نمره چشم دوختند. خوب من هم بدم نمي‌آمد آن چهار نمره را بگيرم، ولي يك چيزي بود، شايد يك مشكل، آخر من فكر مي‌كنم تخيل اين نيست كه تو يك دفعه به سرت بزند و يك چيز‌هايي بگويي كه حتي خودت هم نفهمي كه چه بودند، مثلا به آسمان بگويي مزرع سبر فلك، يا اين كه فرسنگ‌ها در اعماق زمين فرو بروي يا...، به نظر من تخيل در طنز است، در اين كه آن وَرِ چيز‌ها را ببيني، ذهنت را بچرخاني ببري آن ور و زواياي مخفي و احياناً خنده‌دار چيز‌ها را ببيني، اصلاً براي همين است كه ما نمي‌توانيم با هم بخنديم و به هم مي‌خنديم، چون وقتي يكي از ما بر مي‌گردد، ما آن وَرَش را مي‌بينيم، همان زواياي خنده‌دارش را، و به آن‌ها مي‌خنديم.

من يك بار يك چيزي براي رفع اين مشكل به ذهنم زد كه شايد در جشنواره‌ي خوارزميِ سال آينده به نمايش بگذارمش، اين كه ما بياييم از دوتا آينه استفاده كنيم، يكي را جلوي خودمان بگذاريم و اون يكي را پشت سَرِمان، بعد بعد دسته جمعي بين اين دوتا آينه بايستيم و آن وَرِ خودمان و ديگران را ببينيم و با هم بخنديم.

اما خوب بعضي چيز‌ها هم هستند كه مثل شيشه اند، يعني آن وَر ندارند، بعضي چيز‌ها هم گردند، يعني اصلاً هيچ زاويه‌اي ندارند، چه رسد به زواياي خنده دار، بعضي چيز‌ها كُره‌هاي بلوريني هستند كه اصلاً خنده دار نيستند، مثل انتظار!

مهرورزي در ترمينال

۱۳۸۶/۰۹/۰۹
من چند روز پيش، وقتي از سمنان برگشته بودم تهران، كنار ترمينال جنوب، همان جايي كه هميشه چند نفري هستند كه آهسته درِ گوشت بگويند: "سي‌دي بدم، سي‌دي"، شاهد يك صحنه‌ي كاملا احساسي و اشك آور بودم، آن وقت بود كه فهميدم چرا ما ايراني‌ها در دنيا به مهرباني، محبت و مهمان‌نوازي مشهوريم و آن مرد كوتاه قد هم هميشه مي‌گويد: "مهرورزي، مهرورزي"، آخر قبلا نمي‌فهميدم چرا ما به اين صفتِ حسنه مشهوريم، چون وقتي مهمان شهري مي‌شويم از ما كرايه تاكسي را چند برابر مي‌گيرند، يا آن‌جايي كه بيشتر از همه دزد و جيب بر وجود دارد هميشه ترمينال‌ها و راه‌آهن‌هاست كه محل ورود مهمان‌هاي هر شهري است. خوب بگذريم، خدا را شكر كه اين پارادوكس ذهني ما هم برطرف شد.
و اما آن صحنه‌ي احساسي كه دل هر بيننده‌اي را در سينه‌اش به تپش مضاعف وا مي‌داشت، صحنه‌ي خروج يك دخترِ جوانِ تنها بود از درِ ترمينال و اسرار مردم دلسوز، فداكار و هميشه در صحنه‌ي تهران براي رساندن آن گرامي به منزلش، آخر من مي‌دانم، لابد شما هم مي‌دانيد كه آن موقع شب شهر تهران براي چنان گوهري جايي امن نيست.
من اين صحنه را قبلاً هم ديده بودنم، حتي گاهي براي اين كار انسان‌دوستانه دعوا هم مي‌شود. ولي من هنوز هم نمي‌دانم چرا آن‌ها كه ماشين‌هاي گران‌قيمت‌تري دارند، در اين خير رسانيِ خداپسندانه و تكان دهنده، هميشه موفق ترند –البته خدا توفيقاتشان را بيشتر گرداند- ولي بيشتر اين مهم است كه خيري رسانده شود و در راه مانده‌اي به منزلي برسد و البته ما ايراني‌ها شهره‌هاي مهمان‌نوازي باشيم!

ترجمه شده برای بلاگر فارسی و توسط مجتبی ستوده | این وبلاگ برای تمامی مرورگرهای موجود بهینه سازی شده است
ایجاد شده با قدرت بلاگر | خوراک مطالب | خوراک نظرات | طراحی شده توسط MB Web Design